هوالجمیل
نفسی عمیق کشید
رایحه ای آشنا حال وهوایش رادگرگون کرد
بی تاب تر همیشه باصدایی که شبیه شیون گفت
می دانستم ،به شماهم گفته بودم دل عاشقم اشتباه نمی کند
پلکها رابهم زد ،پلک چشمش که سالها بود جاخوش کرده بود به زحمت بلندشد
نورچشمش را زد انگار که تازه از تاریکی به روشنایی پاگذاشته باشد
هم همه ای بپا خواست و او بی اعتنا به آنان نگریست اطرافش نسبت به قبل همه چیز بی رنگ تر شده بود
دوست نداشت بعد ازآن همه سال که آنان را ندیده بود ببیندشان
چشم گشوده بود تاکسی را بیبند که می خواست ببیند
وآنان نمی توانستندعلت آن همه دوست داشتن رابفهمند
خاطرات داشت جان می گرفت
روزی که آمدند گفتن دیگر محبوب ات را نمی بینی اوطعمه گرگ بیابان شده
هنوز ناله ی جانسوزش را به یاد داشتند
شعله ای که هرورز داغ و داغتر شد
وهیچ کس بجز یعقوب علتش رانمی دانست
باید عاشق شده باشی تابفهمی
اولش
خاطر کسی رابیش همه بخواهی
بعد بفهمی بیش از خودت دوستش داری
جزئی از زندگی ات می شود وگوشه خالی دلت را پر میکند
یک وقت به خود می آئی که می بینی تمام دلت ما او شده
دلتنگی به سراغت می آید
دیگر جایش نیست خانه دلت ات را خالی می کند
بی چیز ترین می شوی
هرچه بگذاری جای خالیش پر نمی شود
اودیگر جزئی از زندگی ات یاکل هستی ات نیست
هرچه داری می دهی تا تو گوشه ای از زندگیش باشی
به بی ضاعتی ات می خندد
می خواهی ولش کنی
خاطرش ولت نمی کند
در بازار مصر هرکس هرچه داشت آورد
یعقوب فقط اشک ریخت
وهیچ کس ندانست بهای عشق اشک است وبهای اشک عشق
او دیگر برنمی گردد
کاروان آماده حرکت است
یعقوب به رسم ابراهیم واسماعیل فرمان هجرت می دهد
ازکنعان دل می کند
تادر یثرب اقامت گزیند
رفت تا هر کس بفهمد عشق خانمان بر اندازاست