دل نوشته های یک شبگرد
قالب وبلاگ
 

تو نوشتی

((تو یادت نیست

ولی من خوب به خاطر دارم

که برای داشتنت

دلی را به دریا زدم که از آب؛ واهمه داشت))

و من هیچ وقت نگفتم

که تودلت را به دریا نزدی

من دل دریایی ام آنقدر کوچک کردم

که تو با آن بازی کردی

نمی دانم

چرا

از نشنیدن صدای مرغان دریایی

نفهمیدی دل دریای ام  را برای خاطر تو

با برکه ای تاخت زدم

 ازوقتی که جویبار اشک خشکید

فقط در این مرداب

تنها همدمم صدای وزغ هاست

 

[ پنجشنبه یازدهم آبان 1391 ] [ 1:21 ] [ آرش ]
همیشه به «مهر» عشق ورزیده ام. «مهر» برای من معنی محبت مادر و نوازش پدر و ترنم گوشه لب خواهر بوده. مهر همسایه دیوار به دیوار «مهربانی» و همخانه عشق است.

من الف را در مهر آموختم. «مهر» همکلاسی را برای من معنی کرد. تا به حال هیچ آهنگی به گوشم خوشتر از زنگ مدرسه نبود. اما چرا؟

چون «مهر» یک آغاز است یک زندگی دوباره و تنها آغازی است که سالی یکبار تکرار می شود. حتی اگر سال گذشته در حقش کوتاهی کرده باشم باز با گشاده رویی آغوش به سویم می گشاید و جایم را بر نیمکت ساده اما با صفایش خالی می گذارد.

سال آخر دبیرستان فکر کردم برای همیشه با «مهر» وداع می کنم و جای او را با دوستان سر کوچه یا پرسه در پارک و گاهی هم میدان فوتبال و ... عوض خواهم کرد. اما... دیدم بی مهر نمی توان زیست. گویا مهر همزاد منست. تازه فهمیدم قدم زدن پسر همسایه زیر تیر چراغ برق و آموزشگاه رفتن دختر خاله حدیث دلتنگی است. غزل دلدادگی به کتاب و دفتر و قلم است. آه گفتم قلم، بقدری دلم برای قلم تنگ شده است. آخر دوازده سال دست در دست هم بوده ایم. اول فکر می کردم بهای قلم همان صد تومانی مچاله ته جیبم است اما بعد از چند صباح فراق فهمیدم چرا آن نویسنده گفته وقتی قلم در دست دارم آرزوی داشتن عصای سلطنت در سر نمی پرورانم. یعنی چه! از بزرگی شنیدم که خدا به قلم و آنچه می نویسد سوگند یاد کرده عجب من همیشه همدست چیزی بوده ام که خدا به آن سوگند یاد کرده و خود نمی دانستم! مهر میدان تجربه و تکرار است. اما عزیز دانشجو بدان زندگی همیشه به سخاوت مهر نیست. زندگی دور تکرار ندارد فقط یک بار به تو مجال عمل می دهد. پس تجربه به بهای سرمایه عمر در صراف خانه دنیاست. در جایی  می خواندم تجربه شانه ای است که پس از ریختن تمام موی سرتان در اختیار شما قرار می گیرد. زندگی مشروط نمی کند، حذف می کند! معلم سخت گیری است که اول امتحان می گیرد. بعد درس می دهد! تو دوست عزیز مصداق این جمله ای: « انسان کتابی است که با تولد به چاپ اول می رسد، با مرگ نایاب می شود. رستاخیز به چاپ دوم می رسد و در بهشت به انتشار همیشگی می رسد.»

پس مواظب باش و باز می گویم در این آغاز مواظب باش که پیشینیان گفته اند:

خشت اول چون نهد معمار کج                  تا ثریا می رود دیوار کج

 

[ شنبه یکم مهر 1391 ] [ 12:2 ] [ آرش ]
مرا با عشق تـو کاری نیست

بعد ایمان به بت راهی نیست

آمـده  آیـه ی  تحـریم  شـراب

مرابا چشمت سروکاری نیست

[ یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391 ] [ 0:37 ] [ آرش ]

هوالحق

تمام فصل های زندگی من

پاییزی است

تمام دلخوشیم  

به برگهای رنگارنگ

با پیوندی بی رمق

باد تنها بهانه ای  است

برای جدایی از من

وشکستن در زیر پای یک رهگذر

من ریشه در خاکی سرد دارم

در دلم رویای بهار می بینم

غافل از آنکه بعد از پاییز زمستان است

نه بهار

تا شب یلدای زندگی ام

راهی نیست

شب ؛شب یلداست

شبی بی پایانی که انتظار صبح خیالی بیش نیست

وقتی امید نیست

چرا باید زیست؟

امشب کابوس می بینم

به بلندای زندگی ام

چون دیگر رویایی نیست
[ جمعه شانزدهم تیر 1391 ] [ 13:11 ] [ آرش ]

هو المصور

وقتی تو نبودی

 دنیای من فقط دو رنگ داشت

سیاه وسفید

با اومدنت 

زندگی رنگ و رو گرفت

 سیاه وسفید را هم الان می فهمم

نه سیاه های من به سیاهی نبودنت

و نه سفید به سپیدی بودنت ؛ بود

فهمیدم سبز یعنی آشنایی

سرخ یعنی خجلت

عسلی  رنگی برای  چشم

زرد رنگ رخسار من

آبی یعنی وسعت دریا دلت 

طلایی رنگ گیسو

قهوه ای رنگ کمان خانه ابرو

سیاه تیری به تیزی مژگان

شرابی رنگ لب

بعد باران چشم ها

گاهی رنگین کمانت وجودت

آسمان دل ها را زیبا می کند

  

 

 

[ جمعه دوازدهم خرداد 1391 ] [ 12:23 ] [ آرش ]
همه چیزحرف نیست گاهی یک نگاه یا لحظه ای سکوت می تواند کشتی طوفان زده دلت را به ساحل آرامش برساند  

مهمان ناخوانده چشمان من شد روزی

حد فاصل کفر و ایمان من شد روزی

درشبی که چشم مردمان من خون جوشید

ناخدای  جان  من  شد  روزی

 

[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 10:36 ] [ آرش ]

هوالعزيز

 

چه ساده دل بست دلم به دلت

چه ساده بشكست دلت ،دلم

چه ساده نشست مهرت به دلم

چه ساده بگسست دلت زدلم

چه ساده  نشست رخت به دلم

چه ساده فتاد ز ديده ات دلم

چه ساده دل داد  دلم به رخت

چه ساده برتافت رخت زرخم

دودلم كه چرا دل بست دلم به دلت

خجل زدلم كه بشكست دلت ،دلم

  

 

[ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ] [ 18:26 ] [ آرش ]

هوالجميل

لبم از لبش چون كام گرفت

شكر زلبم حلاوتي وام گرفت

چون مرا دربرش جاي داد

پيچك پيچيده به سرو نام گرفت

از گردش چشمش چه فتنه ها

در خم وصراحي وجام گرفت

چه مويه  ها که درساز فتاد

چو اندكي زبان در كام گرفت

گره از زلفش چون گشاد

دل خلق راخيال خام گرفت

شرح چو كردم قصه ي وصل

زبان حالم غزلك نام گرفت

   

[ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 12:5 ] [ آرش ]

هوالبصیر

 

وقتی فرهاد به عشق شیرین داشت کوه می کند ؛ شیرین در فکر خسرو بود

بیچاره فرهاد های بی شیرین

و وای بر شیرین های بی فرهاد

تقدیم به همه عشق های بی فرجام

 

 

باز باران............

در شبی سرد و زمستانی

این پیک پریشانی

می چکد اشکم ؛ناگهانی

یاد ایام جوانی

سرور زندگانی

در عهد شیرین

آن اسطوره آسمانی

بیستونی در دل نهانی

…………..

عشق می زند چنگ  

می خراشد دل

 می تراود اشک

باز باران ..............

صدای غرش رعد

شکستن یک مرد از درد

لبخند شیرین

فرهادی رفته از دست

باز باران .............

پیکری بی جان

مو یه های آسمان

لبخند خسرو

سرخ رخ شیرین

زرد رخ فرهاد

می شکافد سنگ

می جوشد از دلش خون

باز باران............

این پیک پریشانی

می بارد اشکم ناگهانی

در مرگ فرهاد

در عیش شیرین

 

 

[ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 2:22 ] [ آرش ]

هوالحق

 

اینجا آخر دنیاست

هیچ جای این دنیا فقط مال تو نیست

دشت ها دشتبان داره

قد پرچین گلها؛ بلند از گلها شده

اگه گل بی خار می خوای

گل های مصنوعی  قشنگی توی بازار اومده

گل که چیزی نیست .عشق هم سر کوچه می فروشن

توی فیس بوک پر از آگهی عشقه

..................................

از وقتی باغ پرنده ها سقف داره

پرندها عکس پریدن را توی قاب عکس؛ به دیوارقفس زدن

مدتهاست لذت پرواز را نچشیدم

وقتی دلم برای پریدن تنگ میشه

به آسمون نگاه می کنم

اونقدر هوا غبار آلود است

که پرنده ها با آسمون شهر ما قهرند

................

قبل ازدیدن دریا تابلوی شنا ممنوع را می بینی

دیگه فکرش را هم نکن دلت را به دریا بزنی

اگه بخوای دل به جاده بسپاری

 مواظب کنترل نامحسوس باش

حواست باشه داد نزنی

اما می تونی بخونی همه چیز آرومه..........

 

معبدها؛ مسجد ها وکنیسه ها بلیط وردی داره.....

برای رفتن عیادت مریض باید سر ساعت بری

خرج مردن هم کمتر از زندگی نیست

خبرداری قبر هم گرون شده

..................

از وقتی که بهم گفتن هرکی با خودش حرف بزنه دیونه است

با خودم غریبه شدم

برای خودم دلم تنگ شده

خیلی وقته خودم را نمیشناسم

…………….

شنیدی  ابرها را بارور می کنن

گریه اونا از سر دلتنگی نیست

برای همینه دیگه هیچکس  اشک های کسی را باور نمی کنه

قیمت اشک؛ سخت شکسته است

ارزونتر از هر چیزی اشک است

همسرت شریک دلته

بدون اجازه اون حق نداری کسی را دوست داشته باشی

 خدایا چیکار میشه کرد  

کجا میشه رفت  

خدایا دلم برات تنگ شده

میشه دوباره به آسمون برگردم

 

[ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 11:18 ] [ آرش ]

هوالله

سلام .امروز هم یکی دیگه از کارهام را برای دو ستان گذاشتم. امیدوارم این کار هم مثل کارهای قبلی ام مورد توجه و لطف شما قرار بگیره

بیداد

زماني نگاهت رنگ مهرباني داشت

صدايت نغمه اي آسماني داشت

برق چشمت شب ام را روز مي كرد

دلم را پر ازسرور و نور مي كرد

حرفت پراز مهر وصفا بود

كلامت هم رنگ وفا بود

گمان مي بردم تواز جنس مائي

يا تكيه اي از قرص ماهي

گمانم بود بختي مانده برراهي

يا كه اقبالي گم كرده راهي

ميان ما فقط عشق حكم مي راند

احساس عقل را از درب مي راند

نوايت با دلم هم ساز بود

دلت با جانم دمساز بود

باهم آشياني از عشق ساختيم

بهر فرداها خيالها پرداختيم

جانمان فارغ از دست قضا بود

اما تقدير ما از هم جدا بود

تير غيب آمد آشيان بر باد داد

نقش خيال همه را بر آب داد

قدر من ناگه در چشمت شكست

مهر من  از دلت ناگه گسست

طو فاني از بي مهري وزيد

خزان عاطفه از ره رسيد

ديگرمرا غريبه انگاشتي

جائي براي دوستي نگذاشتي

پيوند ديرين را شكستي

دل من مسكين را شكستي

به درگاه حضرت حق آه دارم

زبيدادت اميد عدل وداد دارم

 

 

[ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 18:8 ] [ آرش ]

هو اللطیف

از بچگی با دید تحسین به نثر ونظم سعدی نگاه کردم و نثر اون را مقدمه نظم اش می دونستم به تقلید از سعدی بزرگ اینکارم را ترکیبی از نثر و نظم ارائه دادم که از زبان یک ساز گفته شده امیدوارم این کار هم مورد پسند ولطف خوانندگان نکته سنج وبلاگم قرار بگیره وبا نظرات خودشون راهنمای من باشن

 

ساز

تمام حرفها را دوباره در دلش مرور کرد

با خودش گفت: این بارکه با او هم آغوش شدم تمام حرفهایم را به او میزنم

حرف دلم را

سکوت را می شکنم

خوش دردلش می نشینم

همهمه ها خاموش شد

در بزم در آغوشم گرفت

قدری مرا جابجا کرد

دست در گردنم انداخت

دستی بر زلفم کشید

آرام ،آرام لب به سخن گشودم

خواستم حدیث دلتنگی بگویم

اما ....

دریغ حرف دل درمجلس اغیار نتوان گفت

لاجرم عقده دل گشودم با دلتنگی به <<شور>> در خروش آمدم

اهل مجلس بر حرف دلم خندیدن و رقصیدن

کم کم ازبی تاب تر همیشه دست از دامنش کشیدم

بی صدا به خلوت خویش خزیدم

تا شبی دیگر و بزمی دیگر <<ساز>> خموش بی صدا گوشه ای بی هوش افتاده بود 

 

دور ازبرت خموش افتادم

بی طرب زپا دوش افتادم

زلطف چودرآغوشم گیری

چون ساز، درخروش افتادم

 

[ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 23:21 ] [ آرش ]

هوالجمیل

نفسی عمیق کشید

رایحه ای آشنا حال وهوایش رادگرگون کرد

بی تاب تر همیشه باصدایی که شبیه شیون گفت

می دانستم ،به شماهم گفته بودم دل عاشقم اشتباه نمی کند

پلکها رابهم زد ،پلک چشمش که سالها بود جاخوش کرده بود به زحمت بلندشد

نورچشمش را زد انگار که تازه از تاریکی به روشنایی پاگذاشته باشد

هم همه ای بپا خواست و او بی اعتنا به آنان نگریست اطرافش نسبت به قبل همه چیز بی رنگ تر شده بود

دوست نداشت بعد ازآن همه سال که آنان را ندیده بود ببیندشان

چشم گشوده بود تاکسی را بیبند که می خواست ببیند

وآنان نمی توانستندعلت آن همه دوست داشتن رابفهمند

خاطرات داشت جان می گرفت

روزی که آمدند گفتن دیگر محبوب ات را نمی بینی اوطعمه گرگ بیابان شده

هنوز ناله ی جانسوزش را به یاد داشتند

شعله ای که هرورز داغ و داغتر شد

وهیچ کس بجز یعقوب علتش رانمی دانست

باید عاشق شده باشی تابفهمی

اولش

خاطر کسی رابیش همه بخواهی

بعد بفهمی بیش از خودت دوستش داری

جزئی از زندگی ات می شود وگوشه خالی دلت را پر میکند

یک وقت به خود می آئی که می بینی تمام دلت ما او شده

دلتنگی به سراغت می آید

دیگر جایش نیست خانه دلت ات را خالی می کند

بی چیز ترین می شوی

هرچه بگذاری جای خالیش پر نمی شود

اودیگر جزئی از زندگی ات یاکل هستی ات نیست

هرچه داری می دهی تا تو گوشه ای از زندگیش باشی

به بی ضاعتی ات می خندد

می خواهی ولش کنی

خاطرش ولت نمی کند

در بازار مصر هرکس هرچه داشت آورد

یعقوب فقط اشک ریخت

وهیچ کس ندانست بهای عشق اشک است وبهای اشک عشق

او دیگر برنمی گردد

کاروان آماده حرکت است

یعقوب به رسم ابراهیم واسماعیل فرمان هجرت می دهد

ازکنعان دل می کند

تادر یثرب اقامت گزیند

رفت تا هر کس بفهمد عشق خانمان بر اندازاست

[ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 17:27 ] [ آرش ]
 

 توی پیچ و تاب زمونه

گاهی دلت یه جا ؛ جا می مونه

وقتی برمی گردی

میبینی یک غریبه

تمام خاطراتت را

دونه به دونه می دونه

دلت و پس می گیری

اما یک کپی  اون

توی دلت برات  می مونه

هرچی گذر ه زمونه

خاطراتت را می پرونه

رویای بودن او

 پررنگ ترین  

می مونه

تا بخودت می جنبی

حس می کنی دلت مال اونه

می خوای حرف؛توی دلت بمونه

اما هر کسی اون را توی  چشات می خونه

نمی دونی کی اومده توی خونه

اما تاریخ رفتنش را

اشک هات خوب می دونه

توی این گیرو دار زمونه

دلت اون را می گیره بهونه

بیچاره دل تو  

که اسیر یه نامهربونه

توی این اوضاع وارونه

که همه بهت می گن دیونه  

کی درد دل تو را می دونه

توی این حس بچگونه

فقط رد پاش روی دلت

یادگار می مونه

وای از زمونه

وای زمونه

واااااای اااز زمونه

  

[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 19:50 ] [ آرش ]

هو الاحد

خدا

وقتی خواست آدم را تنبیه کنه اون را از بهشت بیرون نکرد .

چون از اول قرار بود بیاد زمین

فرستادنش به زمین تقدیرش بود نه تنبیهش

تنبیه آدم این بود که تنها بمونه

تنهایی اون را از پا در آورد

اونقده گریه کرد

تا دل فرشته ها به حالش سوخت  

توی صحرای عرفات آدم نیمه اش را پیدا کرد

خدایا من خودم را گم کرده ام

 من همون پسر آدمم

فرزند حوا

بگو خودمو کجا پیدا کنم

بهم بگو کی هستم

آخه

من هم شبیه هابیلم

هم شبیه قابیل

 

 

 

[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 8:50 ] [ آرش ]
 

باز هم یک تکرار تلخ

به تلخی جام شوکران

با چشمی پر از اشک

وقتی پای رفتن تو در کار باشد

جام شوکران شیرین است

و چه گوراست

مرگ

پیش از رفتن تو

شاید مرگ دروازه رسیدن به شهر آرزو هایم باشد

اگر زیر تابوتم

با تو هم دوش باشم

و شاهد بارش چشمان نازای تو از اشک

ولب های خشکیده تو

طعم دوستت دارم را تجربه کند

شاید بتوان دلتنگی تو را دید

مرگ ای شیرین تر از عسل

ای تعبیری رویا های من

دوستت دارم

[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 2:26 ] [ آرش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
امکانات وب